محمد سالاری
تماس با من
پروفایل من
آرشیو وبلاگ
      مشاوره کسب و کار،طراحی سیستم بازاریابی ویژه سازمانهای کوچک (ما به افراد و شرکت ها کمک می کنیم تا کسب و کار شان را بطور علمی راه اندازی و با بهترین سود آوری اداره کنند تلفن تماس : 09121269382 خدایا جرآتی عطا فرما تا بهبود دهیم آنچه که می توانیم، صبر کنیم بر آنچه که نمی توانیم (بهبود دهیم) و دانشی که تفاوت این دو را بدانیم)
هشت نشان بیماری یک کسب و کار نویسنده: محمد سالاری - چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳٩٠

اقتباس از BNET مقاله جف هادن

صاحبان مشاغل ممکن است در ابتدای راه اندازی کسب و کارشان بطرز عجیبی توجه خود را معطوف کوچکترین جزئیات بنمایند. یک پایگاه اطلاعاتی خوب از مشتریان، یک نقدینگی منطقی، و مدیریت صحیح می تواند بطور طبیعی موجب توفیق در بازار وجلب توجه مشتریان بشود.

چنین جلب توجهی در بازار می تواند یک علامت خوب باشد.....مگر آنکه در عمل، این کسب و کار از عواملی که موجب توفیق آن در گامهای ابتدائی شده است، فاصله بگیرد.

در اینجا به هشت نشانه ای که می تواند زنگ خطر نوعی بیماری در کسب و کارمان باشد و آن را در دراز مدت دچار مخاطره کند، اشاره می کنیم:


 


  1. زمانی که شرکت درست آخر وقت اداری خالی می شود. زمانی ساعات روز برای انجام و پیش برد کارها کافی نبود اما اکنون به اندازه کافی کار نیست که اوقات روز پر شود. رشد یک کسب و کار نیازمند تلاشهای بسیار است. تلاشهائی که همیشه سر ساعت پنج بعد از ظهر به پایان نمی رسد.
    اگر ما و کارکنان مان همیشه آخر وقت اداری محل کار را ترک می کنیم و گاه و بیگاه اتفاق نمی افتد که برای انجام کارها تا دیروقت در محل کار بمانیم آنگاه باید گفت که این علامت از دست دادن (به هر دلیل درون یا بیرون سازمانی) شور و هیجانی است که در ابتدا کار را با آن آغاز و شروع کرده ایم. وقتی کار برای کارکنان معنی و مفهوم داشته باشد، آنها علاقمند هستند تا دیر وقت در محل کار بمانند و به انجام امور و تحقق کارها بپردازند.

  2. جلسات خودشان به هدف تبدیل می شوند. زمانی که کار را شروع کردیم نیازی به جلسه گذاشتن نداشتیم. کارکنان و افراد را دور هم جمع می کردیم تا به تبادل اخبار بپردازیم. رئیس نظرخواهی می کرد و افراد به فراخورحال خود برای حل مسئله راه حل ارائه می دادند... اما هیچوقت برنامه ثابت برای جلسه تعییین نمی شد. وقت گذاشتن برای جلسات یک کار لوکس بود که کسی دنبال آن نمی رفت. اما حالا بطور منظم جلسه می گذاریم آنهم صرفاً به این دلیل که اقدامات شرکتهای موفق را با یکدیگر مرور کنیم و در مورد برگزاری جلسات بعدی تصمیم گیری کنیم. هر جلسه ای که به تصمیم گیری، اقدامات عملی، و تقسیم کار منجر نگردد جلسه نیست بلکه یک گردهمائی مفرّح است. باید تلاش کرد تا حد ممکن کمتر جلسه بگذاریم، گامهای مهمی را به منظور اطمینان از کارآئی جلسات اتخاذ کنیم، و بدنبال تحقق کارها و کسب نتیجه باشیم.

  3. مهارتهای ارتباطی افراد مهمتر از نتیجه کار می شود. آیا برنامه نویسی که در روزهای ابتدای کار با اینکه  بنظر ناشی می آمد اما پایگاه اطلاعاتی مان را طراحی کرد، به یاد می آوریم؟ آیا فروشنده ای که در روزهای اول با اینکه خیلی هم حرفه ای نبود اما بزرگترین و بهترین مشتریان مان را جذب کرد به یاد می آوریم؟ آیا کارکنان انبار آن روزها را به یاد می آوریم که با اینکه با کسی در قسمت سفارش مشتریان آشنائی نداشتند و دوست نبودند اما بسیار هماهنگ وبه طرز فوق العاده ای سازمان یافته عمل می کردند و جریان گردش کالا را روان نگاه می داشتند؟
    بالاخره روزی روزگاری ما برخی از اشکالات جزئی اجتماعی را مورد بازنگری قرار دادیم؛ اما اکنون بیشتر نگران این هستیم که افراد چگونه با هم کنار بیایند تا اینکه چگونه وظائف شان را انجام دهند. (شرکت موفقی که افتخار همکاری به عنوان مشاور آنها را داشته ام، می شناسم که اکنون مدیریت ارشد نگران تعامل و همکاری مدیران میانی سازمان با یکدیگر می باشد و نه نحوۀ عملکرد هر مدیر با تیم خودش). برخی رفتارها را نباید تحمل کرد درغیر این صورت مدیریت بایستی از طریق منازعات کوچک به منظور پیدا کردن راههائی برای ایجاد یک تیم دارای کارآئی ( در هنگامی که در تیم یک سوپر استار حضور دارد)، اعمال گردد. هوش و استعداد را بایستی ارج نهاد و به آن فضای کار داد اما نه زیاد.

  4. چراغها روشن است اما کسی در خانه نیست. خیلی قبل از اینها نگران هر تومانی بود که در می آوردیم.
    این مربوط به دورانی می شد که گردش مالی چندانی نداشتیم. وقتی کسی در اتاق نبود چراغ آن را خاموش می کردیم، مواظب استفاده از انرژی های گرما زا و سرما زا بودیم، از پشت کاغذهای مصرف شده دوباره استفاده می کردیم.... و خلاصه نگران هزینه ها بودیم. اما حالا بر صفرهای جلوی تراز متمرکز شده ایم و فقط اعداد میلیون و میلیارد نگرانمان می کند. اگر زمانی که منابع مالی ناچیزی داشتیم نگران تومان ها بودیم، آیا حالا هم که مقدار زیادی از آن را داریم، ارزش نگران شدن ندارد؟ هدر دادن منابع و استقاده نادرست از آنها همیشه نشاندهندۀ ضعف مدیریت هزینه قلمداد می شود. اینکه ما منابع مالی در اختیار داریم به این مفهوم نیست که باید آنها را مصرف کنیم.
    زمانی که تمرکز بر هزینه کردن را از دست می دهیم همین فرهنگ را حتی به درجاتی بیشتر به کارکنان خود تسری می دهیم.

  5. به جای آنکه بگوئیم "کارهائی که باید انجام دهیم......" می گوئیم چیزهائی که نیاز داریم .....". قبل ترها برای حل مسائل از ابتکار، خلاقیت، و
    تلاش بهره می بردیم. اما حالا برای حل مسئله ای به پول روی می آوریم. راحت تر بودن همیشه به مفهوم بهتر یا بهره ور تر بودن نیست. شرکتی را می شناسم که بخاطر داشتن پردازشگرهای سریع تر مبالغ سنگینی را هزینه کرد اما از آنجا که بیشتر کارکنان فقط به برخی جداول و پایگاههای ساده داده ای دسترسی داشتند، عملاً این هزینه هیچ معنا و مفهومی نداشت. آنها این خرید را انجام دادند زیرا "نو" یعنی "بهتر" و "کهنه" یعنی "کارکنان ابزارهای لازم برای انجام کارهایشان را در اختیار ندارند". روزهای اول هر هزینه ای بایستی بر مبنای تحلیل هزینه – فایده دارای توجینه می بود، آیا این یک اصل تغییر پذیر است؟

  6. ایده های جدید خشکیده اند. زمانی که احساس شود در تمامی روزهای هفته و ماه وقت سر خاراندن نداریم، این به آن معنی است که امکان ندارد بتوانیم موضوع جدیدی را به کسب و کارمان اضافه کنیم ... اما کسب و کاری که نتواند با بازار تغییر کند مجبور خواهد بود بازار را ترک کند. اگر وقت نداریم کار
    جدیدی بکنیم پس داریم کار اشتباهی می کنیم. تعدادی از شیوه های قدیمی و مرده را کنار بگذاریم و بجای آن طرح های جدید را امتحان کنیم. حتی اگر هیچ چیز دیگری ولو برای سرگرمی و تنوع نداریم لااقل از ایده "فعل" بسازیم نه "اسم".

  7. زمانی که به مشتریان نه به عنوان انسان بلکه به عنوان یک گروه که مجبورند از ما خرید کنند نگاه می کنیم. در آن اوایل زمانی که وبلاگ http://salary.persianblog.ir را راه اندازی کردم تعداد پستها کم بود و روزی 20 بازدید کننده داشتم که با تعداد محدودی کلید واژه از طریق موتورهای جستجوگر به وبلاگ من هدایت می شدند. آنموقع بیش از هر چیز به فکر کلید
    واژه های استفاده شده در مقالات بودم یعنی دقیقاً به نیاز بازدید کنندگان می اندیشیدم.
    اکنون که پستهای وبلاگ بیش از 150 مورد شده و بازدیدها به بیش از چند هزار در ماه رسیده است شاید به سادگی در دام آمار بازدیدکنندگان و شناخته شدن وبلاگ توسط افراد فراوان بیفتم اما واقعیت هنوز همان است که بود( آیا کلید واژه ها و محتوای مقالات استفاده شده درپستها با نیاز بازدیدکنندگان تطابق دارد؟). شاید هر کس در کسب و کارش ممکن است هزاران فروش انجام دهد اما باید توجه داشت که پشت هر مورد فروش، یک انسان ایستاده است. وقتی کارمان را تازه شروع می کنیم با افزودن هر فروش به هیجان می آئیم و از آن خوشحال می شویم؛ هنوز هم باید همینطور باشیم حتی اگر روزی صدها مشتری جدید جذب کنیم. هرگز در مورد مشتریان مانند یک گروه که مجبورند از ما خرید کنند نگاه نکنیم. مهم نیست تعداد بانک اطلاعات مشتریان ما چه تعداد باشند، فراموش نکنیم هر کدام آنها یک انسان هستند.

  8. وقتی فکر کنیم بیشتر مشتریان ما آزار دهنده و یا حتی احمق هستند. بگذارید در مورد غرولندهای بچه های واحد فروش تأمل کنیم آنجا که برای هم در مورد عدم مهارتهای مشتریان صحبت می کنند و با تعجب اظهار می دارند "ده دفعه براش توضیح دادم ... اما باز هم ...." یا اینکه "تابلو به این بزرگی را نمی بینه بازهم می پرسه ....". بهتر است بدانیم مشتریان احمق !!!!! علت شغل ما هستند اگر آنها نباشند کارفرما به وجود ما احتیاجی ندارد اگر آنها کارشان را بلد باشند و نیازی به توضیحات و راهنمائی های ما نباشد دیگر رئیس برای چه باید ما را استخدام کند؟ پس شایسته تر این است که نیاز مشتری به عنوان یک انسان را در کسب و کار خودمان و در فروش هائی که انجام می دهیم، درک کنیم و در تأمین و برآورده کردن آن تلاش کنیم. مشتریان بهترین دوستان کسب و کار ما هستند آنها علت بقای کسب و کار ما هستند. قدر مشتریان را بدانیم.

تلفن تماس : 09121269382

  نظرات ()
دوستان من فوروم مشاوران انجمن جهانی بازاریابی حسی استخدام حرفه ای DR. Heinz روز نوشته های برویز درگی بازاریابی حسی - میدانی مدیریت ارتباط مشتری آقای سعید میرواحدی وبلاگ آقای بیابانی دکتر احمد روستا چهارراه تبليغات سیگما گروپ اقتصاد آنلاین رفتار سازمانی پرتال زیگور طراح قالب